شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۳۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر کس که هوای ما ندارد / گویا خبر از خدا ندارد
آنکس که نخورد دُردی درد / بی درد بُود دوا ندارد
هر چند که شاه ذوق دارد / ذوقی چو من گدا ندارد
در بحر محیط عشق غرقیم / جز ما خبری ز ما ندارد
مائیم و نوای بینوائی / بلبل به از این نوا ندارد
نابینا خود خدا نبیند / چون جام جهان نما ندارد
عشقست که عاشقست و معشوق / باشد همه جا و جا ندارد
جان است از آن بما نیاید / عمر است از آن وفا ندارد
سید مست است و جام بر دست / دست از می و جام واندارد