شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر ز چین سنبل زلفت صبا بوئی برد / نافهٔ مشک ختن گیرد به هر سوئی برد
دل به دست باد خواهم داد هر چه باد باد / لیکن آن بادی که از خاک درت بوئی برد
خاک آن بادم که ما را در هوای عشق تو / ذره ذره گرد گرداند به هر کوئی برد
گر نه کفر زلف تو بر روی ایمان چیره شد / از چه رو رومی جمالی جور هندوئی برد
در ختن با زلف تو گر دم زند مشک ختا / چین زلفت آبروی او به یک موئی برد
دل ببردی از برم جان می بری خوش می کنی / ای خوشا وقت دل و جانی که خوشخوئی برد
سید ار باری برد در عشق تو بار تو است / زانکه خوش باشد که یاری بار مهروئی برد