شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نوری است که وصفش به ستاره نتوان کرد / او را نتوان دید و نظاره نتوان کرد
با عشق در افتادم و تقدیر چنین بود / تدبیر نمی دانم و چاره نتوان کرد
سریست در این سینه که با کس نتوان گفت / نامش نتوان برد و اشاره نتوان کرد
بزمیست ملوکانه و رندان همه سرمست / از ما و چنین بزم کناره نتوان کرد
نقشش نه نگاریست که بر دست توان بست / او را به سر دست سواره نتوان کرد
ای دوست غنیمت شمر این عمر عزیزت / آری طمع عمر دوباره نتوان کرد
سید دهدم هر نفسی خلعت خاصی / الطاف خداوند شماره نتوان کرد