شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با چنین درد دلی میل دوا نتوان کرد / حاصل عمر عزیز است رها نتوان کرد
چشم ما روشنی از نور جمالش دارد / یک دمی نور وی از دیده جدا نتوان کرد
سود و سرمایه همه در سر کارش کردیم / هیچ سودا به از این درد و سرا نتوان کرد
برو از خویش فنا شو به خدا باقی باش / بی فنا پادشهی ملک بقا نتوان کرد
ما حبابیم زده خیمه ای از باد بر آب / بی تکلف به از این نسبت ما نتوان کرد
بینوایان ز در شاه نوا می یابند / گر گدا گریه کند منع گدا نتوان کرد
سیدم اهل صواب است خطائی نکند / توبه گر هست چه گویم که خطا نتوان کرد