شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با من بینوا چه خواهی کرد / حاجتم جز روا چه خواهی کرد
جان غمدیده را چه خواهی داد / درد دل جز دوا چه خواهی کرد
ما نکردیم جز گنه چیزی / تو به ما جز عطا چه خواهی کرد
گر تو ما را به جرم ما گیری / کرم و لطف را چه خواهی کرد
این دل ریش مستمندان را / عاقبت جز شفا چه خواهی کرد
عاشقان آمدند بر خوانت / طعمه شان جز لقا چه خواهی کرد
ریختی خون نعمت الله را / ننگ خون گدا چه خواهی کرد