شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوش تا روز دل از عشق تنعم می کرد / در پس پردهٔ جان یار ترنم می کرد
من چو بلبل همه شب زار همی نالیدم / دوست چون غنچه بر آن گریه تبسم می کرد
دل بیچارهٔ گم گشته خود را دیدم / چارهٔ خویش همی جست و دگر گم می کرد
بر سر کوی خرابات گذر می کردم / عشق دیدم که روان غارت مردم می کرد
گرچه جام می و پیمانه همی کردم نوش / همت عالی من میل بدان خم می کرد
باده با جام سخن از سر مستی می گفت / روح با جسم درین حال تکلم می کر د
سید و بنده چو در خلوت جان می رفتند / بندهٔ عاشق گستاخ تقدم می کرد