شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۶۵۴| ” میراثدار ادب پارسی “
خواجهٔ غافل برفت و جان سپرد / بی خبر از معرفت چیزی نبرد
بود مخموری و مستی می فروخت / صاف می پنداشت می نوشید درد
شیشهٔ پندار می بودش به دست / اوفتاد و شیشه اش شد خرد و مرد
صوفیان پوشند صوف خدمتش / صوفئی بودی که می پوشید برد
هر نفس نوعی دگر گفتی سرود / گه ز لر گفتی سخن گاهی ز کرد
عاشقانه جان سپاری کن چو ما / زانکه عاشق جان خود را می سپرد
نعمت الله جان به جانان داد و رفت / رحمت الله علیه آن مرد ، مُرد
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.