شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۶۵۸| ” میراثدار ادب پارسی “
آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود / در دیدهٔ ما نقش خیال تو عیان بود
بودیم نشان کردهٔ عشق تو در آن حال / هر چند در آن حال نه نام و نه نشان بود
عشق تو خیالی است که ما زنده از آنیم / بی عشق تو دل زنده زمانی نتوان بود
ما نقش خیال تو نه امروز نگاریم / کز روز ازل جان به خیالت نگران بود
گفتی که در آئینه به جز ما نتوان دید / چندان که نمودی و بدیدیم همان بود
خوش آب حیاتست روان از نفس ما / تا هست چنین باشد و تا بود چنان بود
سید قدحی باده به من داد بخوردم / آری چه کنم مصلحت بنده در آن بود
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.