شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۶۵۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یک دم بی می نمی توان بود / بی می خود حی نمی توان بود
بی عشق دمی نمی توان زیست / بی ساغر می نمی توان بود
ما سایه و عشق یار خورشید / بی بودن وی نمی توان بود
بی جام شراب و عشق لیلی / مجنون در حی نمی توان بود
مستیم و خراب و لاابالی / بی نالهٔ نی نمی توان بود
تا کی غم این و آن توان خورد / در ماندهٔ کی نمی توان بود
بی بود وجود نعمت الله / والله که شی نمی توان بود