شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل به دلبر جان به جانان داده‌ایم / بندهٔ او وز همه آزاده‌ایم
از سر هر دو جهان برخاستیم / بر در میخانه مست افتاده‌ایم
عاشقانه در خرابات مغان / رو به درگاه یکی بنهاده‌ایم
بر طریق عاشقان ما رهرویم / لاجرم چون رهروان بر جاده‌ایم
در خرابات مغان مست خراب / خوش در میخانه‌ای بگشاده‌ایم
زاهدی ما همه بر باد رفت / همدم جام و محب باده‌ایم
نعمت‌اللهیم و ز آل رسول / گوهر پاکیم و نه بیجاده‌ایم