شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز رستیم از وجود و از عدم / گر نباشد این و آن ما را چه غم
جام می داریم و می نوشیم می / کی بود ما را هوای جام جم
مجلس عشقست و ما مست شراب / جان جانان شاد بنشسته به هم
همدم ما ساقی پر می مدام / خوش بود با همدم خود دم به دم
لطف او ما را نوازش می کند / باشد او در جمله عالم محتشم
هر چه موجود است در دار وجود / جمله موجودند از نور قدم
نعمت الله نقد گنج عشق اوست / هر که نقد او بود او را چه کم