شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

منصب مستان ما ترک وجود و عدم / نسبت رندان ما بذل حدوث و قدم
حاصل بحر محیط جرعه ای از جام ماست / خود که برد پیش ما نام می و جام جم
پیر خرابات عشق یار عزیز من است / شیخ مبارک نفس پیر خجسته قدم
خاطر من هر نفس نقش خیالی کشد / بی مددی یا مداد یا ورقی یا قلم
سلطنت عاشقان تخت ولایت گرفت / عقل گزیده کنار عشق کشیده قلم
جام می آمیختند خون دوئی ریختند / دور خوش انگیختند هر دو یگانه به هم
ساقی کوثر اگر جام شرابت دهد / شادی سید بنوش غم مخور از هیچ غم