شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا بود عشق تو بود من عاشق تو بودم / من عاشق قدیمم کی بود تا نبودم
گم گشته بودم از خود در گوشهٔ خرابات / عشقت دلیلم آمد راهی به خود نمودم
از عشق چشم مستت جام شراب خوردم / دستار عقل سرکش عشقت ز سر ربودم
کردم ز اشک ساغر این خرقه شست و شوئی / گر زاهدی و تقوی کاری نمی گشودم
در دیده های خوبان حسن رخ تو دیدم / وز گفتهٔ لطیفان آواز تو شنودم
از دیر و کعبه ما را کاری نمی گشاید / این هر دو آزموده بسیار آزمودم
سید به جز خیالت نقشی دگر ندیده / تا رنگ زنگ هستی از آئینه زدودم