شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۶۱| ” میراثدار ادب پارسی “
پادشاهی می کنم تا بنده ام / روز و شب در بندگی پاینده ام
روشنم از آفتاب عشق او / همچو ماهی بر همه تابنده ام
در هوای گلشن وصل نگار / بر لب غنچه خوشی در خنده ام
تا مگر بادی به خاکی بگذرد / خویشتن بر خاک ره افکنده ام
جان فدای عشق جانان کرده ام / تا قیامت زین کرم شرمنده ام
تا همه رندان من مستان شوند / در خرابات مغان و امانده ام
ساقی رندان بزم وحدتم / سید سرمست خود را بنده ام
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.