شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۶۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

داریم حضوری و سرابی که چه گویم / جامی که چه پرسی و شرابی که چه گویم
در کوی خرابات مغان همدم جامیم / مستیم و خرابیم و خرابی که چه گویم
مستانه بتم از در میخانه درآمد / بر بسته نقابی و نقابی که چه گویم
خوش نقش خیالی است که بستیم به دیده / بینیم به خوابی و به خوابی که چه گویم
از آتش عشقش دل بیچاره کبابست / سوزی و چه سوزی و کبابی که چه گویم
در مجلس ما مطرب عشاق درآمد / بنواخت ربابی و ربابی که چه گویم
با عشق به سر می بر و با عقل میامیز / کاین عقل حجابست و حجابی که چه گویم
مائیم و می و خلوت میخانه و ساقی / داریم هوای خوش و آبی که چه گویم
گر کام دلم دلبر عیار برآرد / والله که صوابست و صوابی که چه گویم
گر یک نفسی بی می و معشوق برآری / پرسند حسابی و حسابی که چه گویم
از گفتهٔ سید دو سه بیتی بنوشتم / خوش شعر لطیفی و کتابی که چه گویم