شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۶۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

غرقهٔ آب و آب می جویم / در تحیر که بحر یا جویم
این عجب بین که عاشق خویشم / عین مطلوب و طالب اویم
پیر خمارم و به جرعهٔ می / خرقهٔ خود مدام می شویم
در خرابات عشق مست و خراب / سخن عاشقانه می گویم
آمدم مست بر سر میدان / عشق چوگان و عالمی گویم
بلبل گلستان معشوقم / گل گلزار عشق می بویم
نعمت الله حق است از آن شب و روز / من حق خویشتن از او جویم