شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۷۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رفتم به در خانه میخانه نشستم / آن توبهٔ سنگین به یکی جرعه شکستم
گر عاقل مخمور مرا خواند به مجنون / منعش مکن ای عاشق سرمست که هستم
در هر دو جهان غیر یکی را چو ندیدم / شک نیست که هم غیر یکی را نپرستم
سرمست شرابم نه که امروز چنینم / از روز ازل تا به ابد عاشق و مستم
در خواب گرفتم سر دستی که چه گویم / خوش نقش خیالیست که افتاد به دستم
گفتند که در کوی خرابات حضوریست / برخاستم و رفتم و آنجا بنشستم
سید کرمی کرد و مرا خواند به بنده / من هم کمر خدمت او چست ببستم