شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۸۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مست می ملامتم نیست سر سلامتم / نیست سر سلامتم مست می ملامتم
عقل نصیحتم دهد عشق غرامتم کند / فارغ از آن نصیحتم ، بندهٔ این غرامتم
هست ندیم بزم من ساقی مست عشق او / باده خورم به شادیش نیست غم ندامتم
بادهٔ صاف عاشقان دُردی درد او بود / هست دوای من همین تا که شود قیامتم
چهرهٔ زرد و اشک من هست گواه حال من / گر تو ندانی حال من نیک ببین علامتم
خرقهٔ زهد بر تنم خوش ننماید ای فقیه / جامهٔ عاشقی بود راست به قد و قامتم
بندهٔ حضرت شهم همدم نعمت اللهم / در دو جهان کجا بود خوشتر از این کرامتم