شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۸۹| ” میراثدار ادب پارسی “
با سر زلف بتی باز در افتاد دلم / لاجرم چون سر زلفش به سر افتاد دلم
مجمع اهل دلان زلف پریشان ویست / مکنم عیب درین جمع گر افتاد دلم
چه کنم مجلس عشقست و حریفان سرمست / خاطرم یافت چنین بزم و در افتاد دلم
دوش دلدار کرم کرد دلم را بنواخت / باز امروز در آن رهگذر افتاد دلم
ناظر اویم و منظور من اندر نظر است / نور چشمست که روشن نظر افتاد دلم
پردهٔ دل که حجاب دل و دلدارم بود / خوش بر افتاد از آن رو که بر افتاد دلم
سید ما خبری گفت ز حال دل خویش / زان خبر مست شد و بی خبر افتاد دلم
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.