شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۸۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

با سر زلف بتی باز در افتاد دلم / لاجرم چون سر زلفش به سر افتاد دلم
مجمع اهل دلان زلف پریشان ویست / مکنم عیب درین جمع گر افتاد دلم
چه کنم مجلس عشقست و حریفان سرمست / خاطرم یافت چنین بزم و در افتاد دلم
دوش دلدار کرم کرد دلم را بنواخت / باز امروز در آن رهگذر افتاد دلم
ناظر اویم و منظور من اندر نظر است / نور چشمست که روشن نظر افتاد دلم
پردهٔ دل که حجاب دل و دلدارم بود / خوش بر افتاد از آن رو که بر افتاد دلم
سید ما خبری گفت ز حال دل خویش / زان خبر مست شد و بی خبر افتاد دلم