شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۰۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در خرابات فنا جام بقا می نوشم / می عشقست به فرمان خدا می نوشم
جام می در کف و در کوی مغان می گردم / شادی ساقی باقی به صفا می نوشم
بر من عاشق سرمست حلال است مدام / دُرد دردی که به ازصاف دوا می نوشم
چشم سرمست خوشش جام میم می بخشد / نه شرابی که تو گوئی که چرا می نوشم
جرعه ای نوش نکردی ز می لعل لبش / تو چه دانی که من این می ز کجا می نوشم
توبه کردم که دگر توبه نخواهم کردن / گر خدا عمر دهد می ابدا می نوشم
نعمت اللهم و با ساقی سرمست حریف / باده از صدق و نه از روی و ریا می نوشم