شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

درد دل آمد که درمانت منم / سوز جان آمد که جانانت منم
چشم مست آمد که دینت می برم / کفر زلف آمد که ایمانت منم
شد پریشان زلف او بر روی او / گفت مجموع پریشانت منم
پادشاهی با گدای خویش گفت / نقد گنج کنج ویرانت منم
مطرب عشاق می گوید به ساز / بلبل مست گلستانت منم
ساقی سرمست جام می به دست / آمده یعنی که مهمانت منم
گفتمش سید غلام عشق تو است / گفت هستی بنده ، سلطانت منم