شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به عشق چشم بیمارت دلم بیمار می بینم / ولی از نوش سیراب لبت تیمار می بینم
همیشه چشم سرمست تو را مخمور می یابم / ولی در عین سرمستی خوش و هشیار می بینم
لب لعلت چو می بوسم حدیثی باز می گویم / از آن طوطی نطق خود شکر گفتار می بینم
نهال سرو بالای تو را بر دیده بنشانم / چه نخلست اینکه چشم خویش برخوردار می بینم
به عالم هر کجا حسن رخ خوبی که می باشد / خیال عکس خورشید جمال یار می بینم
ببین بی روی جانانه چه باشد حال جان و دل / چو بی گل خاطر بلبل چنین افکار می بینم
چو سید صوفی صافی که باشد ساکن خلوت / ز عشقت بر سر بازار شسته زار می بینم