شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عجب است این که من ز من طلبم / حسنم وز حسن حسن طلبم
یار من با من است و من حیران / به خطا رفته از ختن طلبم
یوسف خویشتن همی جویم / نه چو یعقوب پیرهن طلبم
با دل زنده عشق می بازم / من نیم مرده تا کفن طلبم
دل جمعی به جان خریدارم / در سر زلف پرشکن طلبم
دل من مدتی است تا گم شد / با اویس است در قرَن طلبم
در بهشت و بهشت می جویم / شمع بر کرده و لکن طلبم
روح اعظم نه یک بدن دارد / بلکه او از همه بدن طلبم
نعمت اللهم وز آل رسول / من کجا جای اهرمن طلبم