شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۳۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مجمع صاحبدلان زلف پریشان یافتم / این چنین جمعیتی در جمع ایشان یافتیم
بسته ام زنار زلفش بر میان چون عاشقان / در هوای کفر زلفش نور ایمان یافتم
درحضور زاهدان ذوقی نمی یابم تمام / حالیا خوش لذتی در بزم رندان یافتم
از خرابی یافتم بسیار معموی دل / گنج سلطان را بسی در کنج ویران یافتم
آنکه من گم کرده بودم باز می جستم مدام / چون بدیدم خویش را با خویشتن آن یافتم
میر میخانه مرا خمخانه ای بخشیده است / لاجرم از دولتش ذوق فراوان یافتم
نعمت الله یافتم رندانه جام می به دست / ساقی سرمست دیدم جان جانان یافتم