شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل در آن زلف پرشکن بستیم / لاجرم توبه باز بشکستیم
مدتی عقل درد سر می داد / عشق آمد ز عقل وارستیم
خلوت دیده را صفا دادیم / با خیال نگار بنشستیم
ما ز خود فانی و به او باقی / ما به خود نیست و به او هستیم
جان ما راست ذوق پیوسته / جان به جانان خویش پیوستیم
عقل مخمور را چه کار اینجا / ما حریفان رند سرمستیم
بندگانه به خدمت سید / کمری بر میان جان بستیم