شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۴۲| ” میراثدار ادب پارسی “
دل در آن زلف پرشکن بستیم / لاجرم توبه باز بشکستیم
مدتی عقل درد سر می داد / عشق آمد ز عقل وارستیم
خلوت دیده را صفا دادیم / با خیال نگار بنشستیم
ما ز خود فانی و به او باقی / ما به خود نیست و به او هستیم
جان ما راست ذوق پیوسته / جان به جانان خویش پیوستیم
عقل مخمور را چه کار اینجا / ما حریفان رند سرمستیم
بندگانه به خدمت سید / کمری بر میان جان بستیم
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.