شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۴۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما زنگ ز آینه زدودیم / در آینه روی خود نمودیم
رندانه در شرابخانه / بر جملهٔ عاشقان گشودیم
مستانه به یک کرشمهٔ دل / از دست جهانیان ربودیم
بی ذوق نبوده ایم یک دم / بودیم به ذوق تا که بودیم
ذوقی دگر است گفتهٔ ما / تا بر لب یار لب گشودیم
جانان به زبان ما سخن گفت / ما نیز به گوش او شنودیم
مستیم و خراب و لاابالی / ایمن ز غم زیان و سودیم
زنده به حیات عشق اوئیم / موجود ز جود آن وجودیم
سرمست خوشی چو نعمت الله / دیگر نبود بس آزمودیم