شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا تا با تو ما همباز گردیم / به شهر خویشتن هم باز گردیم
چو شهباز آمدیم از حضرت شاه / بیا تا نزد آن شهباز گردیم
پَر و بالی برآریم از حقیقت / بر اوج لامکان پَرباز گردیم
فدای او شویم از خود به کلی / بر اوج عشق او جانباز گردیم
چو ما آن خاک آن گوئیم زین ره / غبار او شویم و باز گردیم
درین ره مدتی رفتیم بی خود / روا نبود که خود ما باز گردیم
ندیم سیدیم و همدم او / از این همدم کجا ما باز گردیم