شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۶۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر دست دهد دامن دلبر نگذاریم / سر در قدمش باخته جان را بسپاریم
خیزید که تا گرد خرابات برآئیم / باشد که دمی جام شرابی به کف آریم
گر یک نفسی فوت شود بی می و ساقی / ما آن نفس از عمر عزیزش نشماریم
عشقش نه نگاریست که بر دست توان بست / آن نقش خیالی است که بر دیده نگاریم
درگوشهٔ میخانه حریفان همه جمعند / گر باده ننوشیم در اینجا به چه کاریم
ای واعظ مخمور مده پند به مستان / ما مذهب خود را به حکایت نگذاریم
آن عهد که با سید سرمست ببستیم / تا روز قیامت به همان عهد و قراریم