شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خیزید که تا جام شرابی به کف آریم / این یک دو نفس عمر به ضایع نگذاریم
یک دم که ز ما فوت شود بی می و معشوق / شک نیست که آن دم ز خیالش نگذاریم
هر جام پر از می که بیابیم بنوشیم / با همنفسی عمر عزیزش به سر آریم
جان در تن ما عشق نهاده به امانت / امید که بر خاک در او بسپاریم
بزمیست ملوکانه و رندان همه سرمست / گر باده ننوشیم در اینجا به چه کاریم
آن عهد که با ساقی سرمست ببستیم / تا روز قیامت به همان قول و قراریم
روشن شده ازنور رخش دیدهٔ سید / خوش نقش خیالی است که بر دیده نگاریم