شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۷۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان فدای عشق جانان کرده ایم / این عنایت بین که با جان کرده ایم
تا نبیند چشم نامحرم رُخش / روی او از غیر پنهان کرده ایم
طعنها بر حال مخموران زدیم / آفرین بر جان مستان کرده ایم
دُردی دردش فراوان خورده ایم / درد دل را نیک درمان کرده ایم
گنج او در کنج ویران یافتیم / لاجرم گنجینه ویران کرده ایم
عقل هندو دردسر می داد و ما / خانه اش ترکانه تالان کرده ایم
تا مگر آن زلف او آید به دست / مجمع جمعی پریشان کرده ایم
مذهب رندان طریق عاشقی است / اختیار راه رندان کرده ایم
نعمت الله را به سید خوانده ایم / نسبت او را به جانان کرده ایم