شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۸۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مست و رند و لاابالی در جهان افتاده ایم / بر در میخانهٔ خمار سر بنهاده ایم
جامهای خسروانی خورده ایم اندر الست / تا نپنداری که ما امروز مست باده ایم
بر در سلطان عشقش چون گدایان سالها / بر امید وعدهٔ دیدار او استاده ایم
ما به بدنامی اگر چه ننگ خلق عالمیم / جز به نام صانع بی چون زبان نگشاده ایم
ساکن میخانه ایم و عشق می ورزیم فاش / فارغ از پیر و مرید وخرقه و سجاده ایم
نعمت اللهیم و در اقلیم عالم مُهروار / بر در و دیوار و بام خاص و عام افتاده ایم