شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۸۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما دم از عشق در قدم زده ایم / پیش از این دم ز عشق دم زده ایم
کاف کن در کتاب کون نبود / که خیالش به جان رقم زده ایم
غم نداریم از همه عالم / شادی عشق جام جم زده ایم
مطرب بزم باده نوشانیم / ساز عشاق زیر و بم زده ایم
حرف عشقش نوشته ایم به جان / دفتر عقل را قدم زده ایم
در طریقی که نیست پایانش / عاشقانه بسی قدم زده ایم
از وجود و عدم مگو سید / که وجود و عدم به هم زده ایم