شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۸۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دردمندیم و به امید دوا آمده ایم / مستمندیم و طلبکار شفا آمده ایم
از در لطف تو نومید نگردیم که ما / بینوایان به تمنای نوا آمده ایم
ما گدائیم و تو سلطان جهان کرمی / نظری کن که به امید شما آمده ایم
دل فدا کرده و جان داده و سر بر کف دست / تا نگوئی که به تزویر و ریا آمده ایم
این چنین عاشق و سرمست که بینی ما را / نیست حاجت که بگوئی ز کجا آمده ایم
ما اگر زاهد سجاده نشینیم نه رند / بر سر کوی خرابات چرا آمده ایم
سید بزم خرابات جهان جانیم / بندگانیم به درگاه خدا آمده ایم