شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۸۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما علم عشق بر ورق جان نوشته ایم / خواندیم این کتاب و دگر هم نوشته ایم
با ما مگو سخن ز وجود و عدم که ما / عمریست کز وجود و عدم درگذشته ایم
ما رهروان کوی خرابات وحدتیم / رندانه گرد هر در میخانه گشته ایم
آدم بهشت هشت بهشت از برای دوست / ما از برای دوست دو عالم بهشته ایم
این حرف خوب صورت و آن نقش پرنگار / بر لوح کاینات به ذوقش نوشته ایم
تخم محبتی که بود میوه اش لقا / در جویبار دیدهٔ ما جو که کشته ایم
ما بنده ایم سید خود را به جان و دل / سلطان انس و جن و امیر و فرشته ایم