شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۸۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز ساز عشق را بنواختیم / کشتی دل در محیط انداختیم
عاشقانه خلوت خالی دل / با خدای خویشتن پرداختیم
ما چو دریائیم و خلق امواج ما / لاجرم ما با همه در ساختیم
تیغ مستی بر سر هستی زدیم / ذوالفقار نیستی تا آختیم
اسب همت را از این میدان خاک / بر فراز هفت گردون تاختیم
عارف هر دو جهان گشتیم لیک / جز خدا و الله دگر نشناختیم
نعمت الله را نمودیم آشکار / عالمی را از کرم بنواختیم