شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۸۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مدتی شد که به جان باتو در آمیخته ایم / در سر زلف دلاویز تو آویخته ایم
جوی آبی که روان در نظرت می گذرد / آب چشمیست که ما بر گذرت ریخته ایم
پردهٔ دیدهٔ ما در نظر ما به مثل / شعر بیزیست که زان خاک درت ریخته ایم
به خیالی که خیال تو نگاریم بچشم / هر زمان نقش خیالی ز نو انگیخته ایم
تاکه در بند سر زلف تو دل دربند است / با تو پیوسته و از غیر تو بگسیخته ایم
گوشهٔ خلوت میخانه مقامی امن است / ما از این خانه از آن واسطه بگریخته ایم
نعمت الله می صافی است در این جام لطیف / ما به جان با می و جامش به هم آمیخته ایم