شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۱۹۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما عاشق و مستیم و طلبکار خدائیم / ما باده پرستیم و از این خلق جدائیم
بر طور وجودیم چو موسی شده ازدست / بی پا و سر آشفته و جویای لقائیم
روحیم که در جسم نباشد که نباشیم / موجیم که در بحر به یک جای نیائیم
در صومعهٔ سینهٔ ما یار مقیمست / ما از نظرش صوفی صافی صفائیم
ما غرق محیطیم نجوئیم دگر آب / ای بر لب ساحل تو چه دانی که کجائیم
مائیم که از سایه گذشتیم دگر بار / ما سایه نجوئیم همائیم همائیم
مائیم که از ما و منی هیچ نماندست / در عین بقائیم و منزه ز فنائیم
گاهی چو هلالیم و گهی بدر منیریم / گاهی شده در غرب و گه از شرق برائیم
سید چه کنی راز نهان فاش نگفتیم / در خود نگرستیم خدائیم خدائیم