شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مستیم و خرابیم و گرفتار فلانیم / سر حلقهٔ رندان خرابات جهانیم
ایمان به جز از کفر سر زلف نداریم / جز معرفت عشق دگر علم ندانیم
ما پیر خرابات جهانیم و لیکن / در عاشقی و باده خوری رند خرابیم
گو خلق بدانند که ما عاشق و مستیم / گو فاش بگویند که بر خود نگرانیم
ما نور قدیمیم که پیدا به حدوثیم / ما گنج وجودیم که از دیده نهانیم
بی عقل توانیم که عمری به سر آریم / بی جام می عشق زمانی نتوانیم
سید ز سر ذوق سخن گوید و خواند / هر قول که از ذوق بگویند بخوانیم