شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر دمی نقش خیالی می نگارد نور چشم / هر نفس شکلی دگر از نو برآرد نور چشم
این چنین خوناب دل کز چشم ما گشته روان / چشم ما بی آبروئی کی گذارد نور چشم
چون خیال اوست هر نقشی که آید در نظر / لاجرم بر پردهٔ دیده نگارد نور چشم
چشم مستش دل ز عیاران عالم می برد / مردم گوشه نشین را خود چه آرد نور چشم
نعمت الله نور چشم مردم بینا بود / این چنین نوری به مردم می سپارد نور چشم