شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در نظر نقش خیال تو نگارم دایم / غیر از این کار دگر کار ندارم دایم
از ازل تا به ابد عشق تو در جان من است / روز و شب سرخوشم و عاشق زارم دایم
جان فدا کردم و سر در قدمت می بازم / به سر تو که ز دستت نگذارم دایم
همدم جامم و با ساقی سرمست حریف / کس نداند که من اینجا به چه کارم دایم
بر سر کوی تو ثابت قدمم تا باشم / لاجرم عمر گرامی به سر آرم دایم
گر پریشان بود این گفتهٔ من می شاید / زانکه سودا زدهٔ زلف نگارم دایم
در خرابات مغان سید سرمستانم / فارغ از عالم و ایمن ز خمارم دایم