شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۳۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل که باشد گر نباشد بندهٔ فرمان من / جان چه ارزد گر نورزد عشق با جانان من
من که باشم گر نباشم بندهٔ فرمان او / می برم فرمان او زان شد روان فرمان من
در دل من عشق او گنجی است در ویرانه ای / گنج اگر خواهی بجو کنج دل ویران من
مجلس عشقست و من سرمست و با رندان حریف / ساقیا جامی که نوشم شادی یاران من
دردمندانه بیا دُردی دردم نوش کن / تا بدانی ذوق داروی من و درمان من
نالهٔ دلسوز من از حال جان دارد خبر / ناله ام بشنو که گوید با تو حال جان من
من ایاز حضرت محمود خویشم ای عزیز / بندگی سید محمود من سلطان من