شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۳۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جانم فدای جان تو ای جان و ای جانان من / کفر منست آن زلف تو هم روی تو ایمان من
آمد هوای زلف تو ایمان من خندان شده / هر بلبلی برده گلی از گلشن و بستان من
من در میان با تو خوشم تو در کنار من خوشی / موئی نگنجد در میان ، من آن تو تو آن من
رندان بزم خاص من هستند با ساقی حریف / خمخانه در جوش آمده از مستی مستان من
صاحبنظر دانی که کیست یاری که باشد اهل دل / گنج محبت یافته کنج دل ویران من
از دولت سلطان خود من در ولایت حاکمم / هر کس کجا دستان کند با رستم دستان من
تو سیدی من بنده ام تو خواجه ای و من غلام / دعوی عشقت گر کنم سید بود برهان من