شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۳۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به نور طلعت او گشته چشم ما روشن / نموده در نظر نور کبریا روشن
نگاه کردم و دیدم به نور او او را / به نور او بنگر تا شود تو را روشن
فروغ نور جمالش که شمع انجمن است / چراغ مجلس ما کرده حالیا روشن
اگر نه نور جمالش به ما نماید رو / جمال شه که نماید به هر گدا روشن
ندیده دیدهٔ بیگانه زان که تاریک است / ولی ببین که شده چشم آشنا روشن
گرفته جام می و مست آمده در بزم / به ما نموده در آن جام می لقا روشن
همیشه در نظرم نور نعمت الله است / نگر به دیدهٔ ما نور چشم ما روشن