شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۳۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

اگر نه نور او بودی نبودی چشم ما روشن / و گر نه او نمودی رو که بنمودی خدا روشن
به ما آئینه ای بخشید و روی او در آن پیدا / به ما نوری عطا فرمود از آن شد چشم ما روشن
سخن از دی و از فردا مگو امروز خود فردا / خوشی بر چشم ما بنشین ببینش حالیا روشن
شب تاریک هجرانش به روز آور که وصل او / شب ، روشن کند چون روز سازد چشم ما روشن
چراغ خلوت دیده ز شمع شکر برافروزی / ببینی نور چشم ما درین خلوتسرا روشن
صفای جام می ما را نماید ساقی باقی / بگیر این جام می از ما که تا گردد تو را روشن
دو چشم روشن سید نماید نعمت الله را / به نور او توان دیدن جمال کبریا روشن