شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۴۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان عالم آدم است و دیگران همچون بدن / جان عالم خاتمت گر نیک دریابی سخن
هرچه باشد آدمی را بنده اند از جان و دل / خواه جسم و خواه جان خواهی ملک ، خواه اهرمن
نور چشم عالمی از دیدهٔ مردم نهان / یوسف مصری ولی پیدا شده در پیرهن
روح اعظم گفتمش می گفت مستانه مرا / جان من بادت فدا ای جان و ای جانان من
دائما جام بقا خواهی که نوشی همچو ما / در خرابات غنا مستانه خود را در فکن
عاشق و مست و خرابم ساقیا جامی بده / مطربا قولی بگو با آشنا جامی بزن
بت پرستی می کند با بت پرست اندر جهان / من خلیل اللهم و باشم همیشه بت شکن