شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم من شد به نور او روشن / نظری کن به نور او در من
هر خیالی که نقش می بندم / بود آن یوسفی و پیراهن
جام گیتی نما به دست آور / تا نماید تو را به تو روشن
کنج میخانه جنت الماویست / خوش بهشتیست گر کنی مسکن
دست ساقی ما بگیر و ببوس / سرخود را به پای او افکن
عاشق مست چون سخن گوید / عقل مخمور می شود الکن
گر تو هستی محب سید ما / دل رند شکسته را مشکن