شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۴۵| ” میراثدار ادب پارسی “
چشم من شد به نور او روشن / نظری کن به نور او در من
هر خیالی که نقش می بندم / بود آن یوسفی و پیراهن
جام گیتی نما به دست آور / تا نماید تو را به تو روشن
کنج میخانه جنت الماویست / خوش بهشتیست گر کنی مسکن
دست ساقی ما بگیر و ببوس / سرخود را به پای او افکن
عاشق مست چون سخن گوید / عقل مخمور می شود الکن
گر تو هستی محب سید ما / دل رند شکسته را مشکن
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.