شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۷۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مست بودی مست رفتی از جهان / مست باشی مست خیزی جاودان
مست خیزد هر که او سرمست رفت / ور رود مخمور باشد همچنان
هر چه ورزی دان که می ارزی همان / قیمتت باشد به قدر این و آن
من نشان از بی نشانی یافتم / بی نشان شو تا بیابی این نشان
تا میان او گرفتم در کنار / نیست غیری در کنار و در میان
خیز دستی برفشان پائی بکوب / سر فدا کن در سماع عارفان
نعمت الله گر همی خواهی بجو / همچو گنجی در دل صاحبدلان