شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۷۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حمد تو بینهایت و لطف تو بیکران / با جمله در حدیث و جمال تو بس عیان
فی الجمله چون منم تو همه کیستی بگو / ور خود توئی بگو که من اکنون شدم نهان
در کعبه و کنشت و خرابات وصل تست / در زهد و در صلاح و در انکار و امتحان
فی الجمله عارفیم به هر صورتی که هست / در دیدن صفات و کمال تو هر زمان
با ما توئی و از تو جدا نیست هیچ چیز / پیوند ما و تو به کرم هست جاودان
نور تو آسمان و زمین را ظهور داد / روشن شد از جمال و کمال تو این جهان
سید به بنده داد و جودی ز جود خود / بنمود آنچه بود به ارباب این و آن