شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۲۹۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دور شو ای عقل نادانی مکن / با سبک روحان گران جانی مکن
عشقبازی کار بی کاران بود / این چنین کار ار نمی دانی مکن
ای که گوئی دل عمارت می کنم / ما نمی خواهیم ویرانی مکن
چون تو را ایمان به کفر زلف نیست / دعوی دین مسلمانی مکن
در خماری لاف از مستی مزن / بنده ای ، با ما تو سلطانی مکن
دست وادار از سر زلف نگار / خویش پابند پریشانی مکن
نعمت الله یار سرمستان بود / دوستی با وی چو نتوانی مکن