شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۰۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا ای راحت جانم که جان من فدای تو / سر سودائی عاشق فدای خاک پای تو
دلم خلوتسرای تست غیری در نمی گنجد / به جان تو که جان من ندارد کس به جای تو
ز خورشید جمال تو جهانی نور می یابد / تو سلطانی به حسن امروز و مه رویان گدای تو
ندارم دستت از دامن اگر سر می رود در سر / کشم بار همه عالم برای که برای تو
به عشقت گر شوم کشته حیات جاودان دارم / چه خوش باشد فنای من اگر یابم بقای تو
خیالت نقش می بندم به هر صورت که بنماید / توئی نور دو چشم من که می بینم لقای تو
محب نعمةاللهم کزو بوی تو می آید / ازآن دارم هوای او که او دارد هوای تو